تبليغاتX
غربت فلسفه (تا پیروزی جنبش)

هر چه تدبیر کردیم برای فردای تو بود تا که تدبیر ما چه تقدیرش شود.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 1:37  توسط احسان  | 

اکنون وقت نوشتن نیست.مشکلات این مرز و بوم از ندانستن نیست که از نتوانستن است.اما روز عاشورا می توانیم پس به کودک سبز امروز وعده ی عاشورا را خواهیم داد.آن روز می توانیم و فردایش می نویسم.یا حسین میرحسین

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 13:21  توسط احسان  | 

دفاعيات

پی نوشت:

حالا لای لای لا لا لای لای        احمدی نژاد میگه خدا نگهدار

در اين مقال، قصد بر آن شده است تا بر بعضي اشکالات و شبهاتي که منتقدان ميرحسين موسوي بر او وارد مي کنند، پاسخ داده شود، پس به دور از هر ابهامي نقدها و پاسخ ها بيان مي‏شوند.

 انتقاد:

1. مير حسين موسوي، بيست سال از صحنه سياست دور بوده است، اين دوري، تأثيري منفي بر سياست هاي او به عنوان رئيس جمهور داشت و همين موجب عدم اعتماد به او مي گردد.

پاسخ: بسياري از منتقدين، دوري بيست ساله از قدرت را شاه بيت انتقادهاي خود از او قرار داده اند. در حالي که به زعم نگارنده شاه بيت حسنات مهندس، در همين نکته است. اين نکته، تقوا و سلامت نفس او در برابر قدرت خواهي و قدرت دوستي وي را به خوبي هويدا مي کند. از اين منظر که بگذريم، دوري از قدرت، مي تواند ثمره ي توانايي فهم، نقد و اصلاح حکومت را موجب شود. در جامعه شناسي بحثي جريان دارد که چه کسي توانايي فهم، نقد، و اصلاح جامعه را داراست؟ کسي که درون آن جامعه زندگي مي کند و يا کسي که در بيرون آن زندگي مي کند؟ فردي که درون جامعه است، قادر به درک دروني مناسبات جامعه است، براي مثال چگونگي زندگي خانوادگي افراد آن جامعه، هنجارهاي اجتماعي آنها، انواع مختلف داد و ستند افراد و ديگر مناسبات را به گونه اي دروني درک مي‏کند، چرا که با همان مناسبات و در همان مناسبات زندگي مي کند. اما اين فرد توانايي، درک بيروني و از بالا به مناسبات جامعه را ندارد، مثلاً نمي تواند اشکالات صور مختلف داد و ستد اقتصادي افراد جامعه را در يابد، چرا که گونه اي ديگر از داد و ستد اقتصادي براي او تعريف نشده است. اين نوع درک بيروني، مختص افرادي است که در درون جامعه زندگي نمي کنند، حال براي شناخت کامل جامعه و توانايي اصلاح آن، هر دو گونه شناخت الزامي است. هم بايد درون جامعه بود و هم در بيرون آن. فردي خانه را مي‏شناسد که هم درون آن زندگي کند تا معماري داخلي آن را دريابد و هم به بيرون از آن رود تا موقعيت جغرافياي آن و اشکالات آن را نسبت به ديگر خانه ها دريابد. براي فهم، نقد و اصلاح حکومت هم، به چنين کسي نياز است. کسي که هم از روابط درون ساختار قدرت  آگاه باشد و قدري در آن و با آن کار کرده باشد وهم زماني از آن خود را کنده باشد و فارغ از سود و زيان درون حکومتي، درون حکومتي، حکومت را از بيرون به نظاره نشسته باشد تا اشکالات آن را از بالا در يابد، حکومت هاي ديگر و پيشرفت ها و پس رفت هاي آن را در يابد و ؟؟ دوباره به قدري بازگردد و با جمع اين دو شناخت دروني و بيروني، قسمت هاي بيمار آن را اجرا مي کند، امکانات مغفول آن را احيا کند، و در نهايت حکومت را تا حدودي اصلاح نمايد. پس تا شناخت بيروني از قدرت نباشد، تا زماني نباشد که قدرتمند، از قدرت کنار آيد و از بيرون به دست پرورده خود ننگرد، توانايي اصلاح آن را ندارد. از همين رو، نبايد از کسي که سي سال بر مسند امور است، توقع اصلاح امور را داشت از آن طرف هم نبايد از کسي که کاملاً دور از قدرت بوده است و هيچ گاه مناسبات حاکميت را درک نکرده باشد، توقع اصلاح امور را داشت. چنين کساني از آنجا که تجربه اي در امور ندارند، در امور ساده بيني پيشه مي کنند و گمان مي کنند که به راحتي و يک شبه مشکلات را حل مي کنند و همين باعث مي شود که اينان همواره به جاي اصلاح، کار را بهتر کنند. احمدي نژاد درست يکي از اينان است. ترکيبي از ساده بيني و راحت پنداري ياد دارم زماني مي گفت، اگر دست من بود، مشکل بنزين را سه ساله حل مي کردم. بايد فقط چند پالايشگاه در مملکت ساخت. اگر از اين منظر بنگريم، ميرحسين با بيست سال دوري اش از قدرت، داراي درک بيروني از قدرت و اشکالات آن گشته است و با ده سال حضور در قدرت، مناسبات و روابط قدرت را به خوبي درک کرده است و تنها چنين کساني توانايي فهم مشکلات و معايب حاکميت و از پس آن اصلاح آن را دارند. خاتمي نيز درست داراي اين شرايط البته مي باشد. کمتر و به تبع فهم کمتري و به تبع به مراتب قدرت کمتري براي اصلاح امور بود. خاتمي، در جايي خاتمي اصلاحات شد که چندي از وزارت کناره گرفت و در کتابخانه بنشست  آن که از نخست وزيري کناره گرفت و در فرهنگستان هند بنشست، به مراتب فهم و توان بيشتري براي خود ذخيره کرده است. آدميان در دوري از قدرت، حقيقت را در مي يابند.ما با بودن در قدرت راهکار اجراي حقيقت را در مي يابند و براي تحقق حقيقت، هر دوي اينها لازم است. مثال خانه را دوباره در نظر گيريد، اگر کسي فقط بيرون از خانه باشد و مدام خانه را با خانه هاي ديگر مقايسه کند. پا که به خانه گذارد، قصد مي کند تا خانه را دوباره از نو بسازد، درست مثل يکي از خانه هاي بيروني، خانه را که خراب کرد، پي به سختي و مرارت ساخت خانه جديد مي برد و خود را ناتوان از ساخت خانه جديدي مي بيند، اما ديگر همچنين دير شده است. دورماندگان هميشگي از قدرت، چون به قدرت آيند، فقط به کار تخريب اند. اما کسي هم که همواره درون خانه است، هيچ گاه خرابي خانه را درک نمي کند، چرا که اگر بخواهند، تخريب خانه را بپذيرند، خود متهم تخريب آن اند. پس اگر که هم از خانه جز اسمي نماند، ادعاي بهترين بودن خانه را دارند. خانه به کسي نياز دارد که هم در آن بوده باشد و هم نبوده باشد.

2- مير حسين تمايلات سوسياليستي خود را حفظ کرده است و همه نيک مي دانند که اين تمايلات ديگر راهي به مقصد نمي برد.

از عجايب است که همه سياسيون و ميان داران دهه شصت، ادعاي تغيير دارند، و اين ادعا مورد قبول است اما ميرحسين که مي گويد: «جنگ تمام شد و همراه آن اقتصاد زمان جنگ هم تمام شد» قابل قبول نيست! اما واقعيت آن است که همگان تغيير کرده اند و باد حقيقت خانه هاي پوشالي سوسياليسم را از جا کنده است و به قعر تاريخ سپرده است. آري حکايت سوسياليسم اين شد که زماني اشتباهي اما ديگر زماني .... انصاف نيست که همگان را در اين تغيير شريک بدانيم اما به ميرحسين که رسيديم راه را بر تغيير او ببنديم.

اما جمله ذکر شده به اندازه کافي گوياست و در صداقت گوينده هم شکي نيست. اين تغيير را مي توان در زمينه هاي غيراقتصادي هم رديابي کرد. يکي از مهمترين تمايلات سوسياليستي، دخالت همه جانبه دولت در زمينه هاي فرهنگي است. خطر اين تمايل به مراتب از تمايل دخالت همه جانبه دولت در اقتصاد خطرناک تر است. عقلاً در برابر سوسياليست ها بيان مي کنند که دولت در زمينه فرهنگي، حتي نبايد کوچکترين دخالتي نمايد. فرهنگ بايد راه خود را مستقل از سود و زيان و خوشايند و ناخوشايند دولت ها پيش گيرد. فرهنگ در زير چنبره دخالت دولت، مي ميرد و فرهنگي ترين کار دولت عموم دخالت او در فرهنگ است. اگر دولت بخواهد، از يک جزء فرهنگ در برابر ديگر اجزاء حمايت ويژهنمايد، فرهنگ به سوي تملق و کم عمقي پيش مي رود، فرهنگيان واقعي، حذف مي شوند و چاپلوسان آن جزء خاص فرهنگ، ميان داران فرهنگ مي گردند. اين جاست که جاي شعرا را چاپلوسان مي گيرند و جاي نويسندگان را متملقين. چنين فرهنگي به سرعت از زايش و پويايي باز مي ايستد. پس بايد مقدم آنکه را شعار «دولت فرهنگي براي فرهنگ غيردولتي» سر داد،سخت نکو داشت داشت. اين شعار فرسخ ها از سوسياليسم و قصه هاي دهه شصت دور است. دولت در آن سال ها و با توجه به تمايلات سوسياليستي، عم ارشاد داشت نه فرهنگ. اين شعار روزگاري را نويد مي دهد که غم فرهنگ را به دل گيرد و از شاه دست بردارد. در زمينه ي سياسي نيز تغيير جولان مي دهد، قول محکم جمع آوري گشتهاي ارشاد و مهمتر از آن بيان «حفظ کرامت انسان» به عنوان اولين هدف به صحنه آمدن مهندس، بوي بهبود اوضاع جهان را بر مشام جاري مي کند. باز هم مي توان ادعا کرد که اين شعارها سوسياليستي است؟

«باي ينقلب منقلبون» ؟

3- سياست، مرد عمل مي خواهد نه مرد روشنفکر!

اين بيان هم، يک نقد کلي است که به تازگي روشنفکري همه آن را بيان کرده است. در جواب اين نقد ديگر بايد گفت که «نقدها را بود آيا که عياري گيرند». انصاف هم خوب چیزی است. ميرحسين مرد عمل نيست. آخر آدمي که هشت سال نخست وزير اين مملکت بوده است، مرد عمل نيست و فردي که در سي سال انقلاب، روزي هم مسابقه اجرايي و عملي ندارد و تنها در جايگاه قوه مقننه تکيه زده است، مرد عمل است؟ آن که از عمل فقط چانه زني را بلد است، مرد عمل است؟ قرار نبود نمايندگان اصلاحات به يکديگر بتازند. اما آن روشنفکر هوادار شيخ اين رسم را بر هم زد. اين بداخلاقي ها در آن روشنفکر سابقه بسيار دارد و ديري است که او عادت کرده است عقده هاي زجرهاي سالهاي اصلاحات را بر عقيده سايش نسبت به ديگران تسري دهد. همانطور که زماني خاتمي را طعن مي زد، امروز بر مير حسين تاخته است. که چرا در آن سال ها، سکوت پيشه کرده است! از نظر او همگان بايد بر سر ناملايمات او در سال هاي اصلاحات جان بدهند! تا صداقت خود را اثبات نمايند. بگذريم ؛ به هر حال اين حرف آن روشنفکر سابقه تاريخي دارد، آن روز هم که ميرحسين از معين حمايت کرد. او جانب کروبي را گرفت. امروز هم همه زجرکشيدگان کم تحمل اصلاحات، هوادار شيخ گشته اند. کاش تحمل ايشان هم به اندازه ادعايشان بود. از اين امر که بگذريم به خوبي مسخره بودن اين استدلال هويدا هست که اگر ميرحسين روشنفکر است، مرد عمل هم هست، سابقه اجرايي اش اين را نشان مي دهد. اما کروبي نه روشنفکر است و نه مرد عمل! سابقه او جز چانه زني هاي بي حاصل چيزي ديگري نبوده است. روح ا... خميني زماني به مخالفان ميرحسين گفته بود که «شما توانايي اداره یک نانوايي را هم نداريد و اين حرف ها را مي زنيد» دير نباشد که اين جمله ديروز، در اين روزگار هم مرجع خود را پيدا کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 15:34  توسط احسان  | 





آيا ميرحسين سوسياليست بود؟

در زمانه­ی ما، انگ­ها بر واقعيات غلبه دارند. خدا نکند روزي انگي بر کسي بچسبد، ديگر آن انگ تا قيام قيامت، واقعيات آن­کس را مي پوشاند. نخست وزير زمان جنگ، متهم به پردازش يک سيستم اقتصادي سوسياليستي در زمان جنگ است، اين اتهام در عرصه‏هاي فرهنگي و سياسي نيز، به درجات کمتري بر مهندس، زده مي­شود. اين مقال سعي مي کند تا واقعيات اقتصادي زمان نخست وزيري مهندس را عيان سازد تا صحت اين انگ مشخص شود و از پس ديروز، سخن امروز او را دوباره يادآوري کند، تا نسبت مهندس با سوسياليسم را مشخص سازد. که به زعم نگارنده اين انگ نه به ديروز مهندس مي­چسبد و نه به امروزش.

اقتصاد سوسياليستي به عنوان اقتصادي تمرکزگرا شناخته مي­شود، اقتصادي که در آن دولت به عنوان مرجع يگانه توزيع عادلانه درآمد، نقش محوري بازي مي­کند. بنابراين ميزان دخالت دولت در زمينه­ی تصدي­گري اقتصادي و توزيع ثروت، به عنوان شاخص نظام سوسياليستي شناخته مي­شود. واقعيت آن است که دولت مهندس موسوي، براي خود نقش محوري در توزيع کالاهاي اساسي براي اقشار ملت، قائل بود. آن دولت، اين نقش را با پياده کردن نظام کوپني تا آخرين روز کاري خود، ادامه داد. از همين رو منتقدان، همواره دولت ميرحسين را به انگ نظام سوسياليستي مفتخر کردند. اما اين بخشي از واقعيت نظام اقتصادي، اجرايي مهندس بود. در حقيقت دخالت دولت در توزيع کالاهاي اساسي مورد نياز ملت، فقط بخشي از دخالت­هاي ممکن دولت در عرصه­هاي ريز و درشت اقتصادي را شامل مي­شود. دولت مي­تواند حوزه­ي دخالت خود را به توزيع تمامي کالاها و توليد تمامي آن­ها، سوق دهد و هيچ جنبه­اي از اقتصاد را در امان از دخالت خود نگاه ندارد و اين مبناي کلي است که مي­توان ميزان سوسياليستي بودن يک دولت را رده بندي نمود. براي مثال نظام مرحوم شوروي، براي بيست و پنج ميليون کالا در سال قيمت تعيين مي­نمود! و در تمام زمينه­هاي توليدي هم يگانه نقش را بازي مي‏کرد، حتي زمين­هاي کشاورزي را هم در خدمت دولت درآورده بودند! از همين­رو آن نظام را مي­توان مجسمه­ی نظام سوسياليستي دانست. حال اگر بخواهيم به صورت کلي به اقتصاد زمان جنگ بنگريم و نگاه خود را به تنهايي معطوف به نقش دولت بر توزيع کالاهاي اساسي ننمائيم، آنگاه قضاوت ما گونه­اي ديگر خواهد شد. چرا که مطابق آمار منتشره ، نسبت هزينه­هاي تصدي­گري دولت به توليد ناخالص داخلي کشور در سال پاياني جنگ، به چهل درصد مي رسد، رقمي که هيچ گاه در تاريخ بعد از آن تکرار نشد و همواره اين نسبت در دولت­هاي بعد بالاتر از شصت درصد، ماند. اين شاخص به خوبي نشان مي دهد که نسبت دخالت دولت در امور توليدي و توزيع کالاهاي غيرضروري به مراتب پايين­تر از دول بعدي بوده است و اکثريت حوزه­ي اقتصادي اين مملکت در سال پاياني جنگ، به دليل دخالت دولت نفس مي­کشيده است. حال جاي سوال است که اين دستاورد – رساندن دخالت دولت به حدود چهل درصد در مجموع اقتصاد – چرا در ذيل آن انگ فراموش شده است؟

از منظري ديگر به بررسي اين اتهام مي­پردازيم. کانون توجه اقتصاد سوسياليستي به سوي توزيع درآمدهاست. «هر کس به سهم مساوي» يا به تعبير ديگر «هر کس به اندازه نيازش» از شعائر اين نظام است. اما کانون توجه يک اقتصاد عاقلانه، مسأله توليد است. چرا که با محوريت توليد، توزيع حداقلي هم شکل خواهد گرفت. در حالي که با محوريت توزيع، شايد حتي توليد حداقلي هم شکل نگيرد ، چه رسد به توليد مکفي. حال اگر با اين کليت به آمارهاي اقتصادي زمان جنگ نظر کنيم، خواهيم ديد که دولت ميرحسين در اين زمينه، کارنامه­ی تقريباً موفقي دارد و مديران اقتصادي زمان جنگ، در کنار توجه ويژه به توزيع يکسان کالاهاي ضروري، توجه خاصي هم به بخش توليد داشته اند، تا آنجا که مي‏توان دولت آنها را توليدمحور هم دانست. همگان اختلاف ميان مهندس و بازار را در آن سال­ها به خاطر دارند و اين اختلاف را به عنوان دليلي براي اتهام سوسياليستي بودن مهندس استفاده مي­کنند، در حالي که اين اختلاف به صورت دقيق، بر سر جريان محوريت توليد داخلي در نزد مهندس و محوريت توزيع توليدات خارجي – به واسطه­ی واردات آزاد – توسط بازاريان شکل گرفت. درست است که بازاريان در آن روز از ادعاي اقتصاد آزاد براي حل اختلاف خود، استفاده کردند، اما آنان فقط آزادي اقتصادي را در آزادي واردات جستجو مي­کردند تا در شرايط جنگي، از نمد کالاي خارجي براي خود کلاهي ببافند. آنان هيچ­گونه براي آزادي توليد، نمي­جنگيدند در حالي که اساس اقتصاد آزاد براي افزايش رقابت در توليد شکل گرفت و آن وسيله براي اين هدف ساخته شد. اگر قرار باشد اقتصاد آزاد، فقط در آزاداي واردات خلاصه شود، و رقابت بر سر واردات، جايگزين رقابت بر سر توليد شود، اقتصاد آزاد از معناي خود تهي مي­گردد و ديگر به هيچ دردي نمي­خورد. دولت ميرحسين در اين اختلاف، هوادار افزايش توليد داخلي بود و بازاريان و منتصبان سياسي آنها، هواداران افزايش واردات خارجي. اين دغدغه را بيشتر از آنکه يک دغدغه­ی سوسياليستي بدانيم، بايد يک نمونه عاقلانه دولت زمان جنگ دانست. اين دغدغه­ی عاقلانه، در اين آمار به ثمر مي نشيند که ميزان مشارکت بخش خصوصي در بخش­هاي توليدي در نيمه­ی اول دهه­ی شصت – به صورت دقيق در سال‏هاي 62 تا 64 – تا سال آخر دولت اول خاتمي، بي­رقيب ماند.

يکي ديگر از نشانه هاي نظام اقتصادي سوسياليستي، عطش پايان ناپذير اين نظامها به واردات است. از آن­جا که در اين­گونه نظام­ها، نقش محوري در توزيع عادلانه است و توليد رو به افول مي­رود ، دولت به عنوان مسئول توزيع عادلانه­­ی کالا، در هر کجا که با کمبود توليد مواجه شد، دست به سوي واردات کالا دراز مي کند تا جوابگوي کمبود کالاي توليد داخل گردد. ماجراهاي شب عيد در اين مملکت گواه خوبي براي اين نشانه است. به هنگام شب عيد، دولت ها در و دروازه­ی اين مملکت را باز مي کنند و بازار را از ارزاق و پوشاک خارجي پر مي کنند تا جوابگوي تقاضاي بالاي آن شب گردند. همين امر باعث مي شود که ارز دولت به جاي اين­که در بخش­هاي مولد خرج گردد، صرف واردات شود و کيسه­ی خزانه ملت، تهي­تر گردد. همان بلايي که بر سر 350 ميليارد دلار خزانه دولت نهم آمد. تمامي آن درآمد افسانه­اي خرج پرتغال اسرائيلي و برنج پاکستاني و گوشت برزيلي و پوشاک چيني و ... شد تا دولت مسئوليت توزيع عادلانه! و ارزان کالاها! را به ثمر برساند . اين يکي از مضرات واردات بي­رويه که نتيجه­ی بلافصل نظام هاي سوسياليستي است، مي باشد. مضراتي همچون کاهش اشتغال که در پي خود سلسله مصايبي همچون اعتياد، بزه­کاري، فقر، فحشاء و .. را به دنبال دارد، عدم خودباوري ملي، تنبلي ملي، جهل و عدم پيشرفت علمي و از پس آن استبداد را هم به اين زنجيره مصايب اضافه کنيد. اموري که همه و همه در نظام­هاي سوسياليستي مشهودند، براي مثال فقط به اين مشت نمونه خروار از عطش دولت نهم به واردات بي­رويه دقت کنيد که نياز سالانه­ی کشور به شکر وارداتي، سيصدهزار تن است و دولت تنها در سال گذشته دو و نيم ميليون تن شکر وارد کرده است. چه خبر است؟ نتيجه­ی منطقي اين عمل، اول به هوا رفتن سيصدهزار تن توليدي شکر در کشور است، تالي اين مقدمه، بيکار شدن کارگران توليدگر شکرند و انتظار اين کارگران در گرفتاري همان سلسله مصايب. اين قصه در تمامي اقلام ديگر هم در دولت نخبه ي نهم، تکرار شد؛ خودکفايي گندم را با واردات هفت ميليون تني اين محصول جايگزين کردند و گندم کاران را هم آتيه ي شکرگران کردند. بر سر برنج و پسته و زعفران هم، همان آوردند که با گندم کردند و دام پروران، نساجان و فولادگران و صنعتگران هم به عاقبت گندم کاران پيوست شدند.

بختمان يار است که مسکن را نمي توان وارد کرد وگرنه بنايان را هم به همان جهنم مي فرستادند. اين شد که همه مشاغل ديگر، به سوي مسکن به عنوان تنها بازمانده سودبخش امور اقتصادي، روي آوردند و قيمت مسکن چهاربرابر شد! اين همه دستاورد را دولت نهم يک تنه به دست آورد! جايزه براي آنها کم است! حال اگر بر مبناي اين نشانه هم به کارنامه دولت زمان جنگ نگاهي بيندازيم، باز آن انگ را از خاطر مي زدائيم که دولت زمان جنگ به شهادت دوست و دشمن و به استناد آمار، در ورطه هولناک واردات بي رويه نغلتيد ، در حالي که در اکثر نيازهاي جنگ، چاره اي جز واردات نبود. يادمان نرود که ميرحسين هشت سال جنگ را با هشت ميليارد دلار درآمد ارزي اداره کرد و هيچ گونه بدهي خارجي نداشت، در حالي که دولت متجاوز صدام، جنگ را با هفتاد ميليارد دلار بدهي خارجي به پايان رساند، عطش واردات، بر گرده ي صدام چنين بدهي خارجي را تحميل کرد.

از نشانه هاي فرعي نظام اقتصادي سوسياليستي، مي توان از بروز قحطي در اين نظامها، نام برد. قحطي در اين نظام ها، اکثراً حاصل کمبود کالا نيست، بلکه حاصل ناهماهنگي دولت در توزيع کالاست. پيش آمده است که در منطقه اي از کشور، کالايي فراوان بوده است اما از آنجا که دولت مسئول توزيع آن بوده است، نتوانسته است آن را به هنگام مناسب به ديگر مناطق برساند. چين زمان مائو، رکورددار بزرگترين قحطي ثبت شده تاريخ است. جايي که سي ميليون بر اثر قحطي مردند، در حالي که نان و گندم در ديگر مناطق کشور به اندازه کفايت موجود بود. قحطي زمان خروشچوف در نظام مرحوم شوروي هم معروف است که آبروي آن نظام را بر باد داد . حال موسوي در زمينه ي اين نشانه ي فرعي هم با آن درآمد اندک، کارنامه ي موفقي دارد و با مديريت او هيچ جاي کشور دچار اين پديده نشد که اگر در اقتصاد راهي ديگر طي مي نمود، بروز اين پديده بسيار محتمل بود.

نشانه ي مهم ديگر اقتصادهاي بيمار، بروز تورم بالا در اقتصاد است. اين نشانه در هر دو گونه اقتصاد سوسياليستي يا نظام بازار آزاد، مي تواند يافت شود. بنابراين از آن به عنوان نشانه اقتصاد بيمار ياد کرديم. اهميت اين نشانه، آنچنان است که يک اقتصاد سالم در درجه اول، بايد از اين نشانه پرهيز کند.

تورم بالا، با هيچ مزيتي توجيه نمي شود. به بهانه توليد بالا، نمي توان طرح هاي تورم زا در اقتصاد را تصويب کرد. مانند عملي که در طرح بنگاه هاي زودبازده دولت نهم صورت گرفت. صندوق بين المللي پول نيز، مهمترين درد يک اقتصاد را تورم افسار گسيخته مي داند و درمان يک اقتصاد نيز بايد دردرجه اول کاهش تورم را نشانه گيرد. تورم باعث پيش بيني ناپذيري بازار، رشد بي رويه هزينه ي توليد و به تبع آن عدم سوددهي توليد و در نهايت افول توليد مي گردد. اگر تورم ايران بالا نبود، هنوز هم در بازارهاي داخلي، تلويزيون هاي ساخت داخل را مانند ساليان نه چندان دور، مي ديديم. تورم بالا، هزينه توليد اين کالاها را بالا برده است و آنها ديگر توان رقابت با محصولات خارجي از اين دست را از دست داده اند. بنابراين مهمترين نشانه ي يک اقتصاد سالم مهار تورم است. هر طرح اقتصادي تا بدانجا موفق است که تورم را کاهش دهد و به هيچ توجيهي تورم بالا توجيه پذير نيست. کارنامه نخست وزير زمان جنگ در اين زمينه به قدري درخشان است که براي دول بعد از او، بيشتر شبيه يک روياست. تورم ايران در سال 64، به شش درصد هم نمي رسيد. باز هم مايل به چسباندن انگ اقتصاد ناموفق به دولت زمان جنگ مي­باشيد؟

به عنوان نکته ي آخر در باب اقتصاد در زمان جنگ، به نکته اي مي پردازيم که منتقدان ميرحسين با انگشت بر اين نکته او را به اتمام تفکر سوسياليستي در اقتصاد مي نوازند. همان بحث دخالت بر توزيع کالاهاي اساسي و کوپني کردن اقلام اساسي مورد نياز جامعه. در نگاهي اوليه، اين گونه به نظر مي آيد که نظام بازار آزاد يا همان سرمايه داري به کلي با هر گونه دخالت دولت در اقتصاد يا همان نظام اقتصادي سوسياليستي، قهر است. ولي اين ديد، اصلاً درست نيست. بي گمان نظام سوسياليستي، با هر گونه واگذاري تصدي امور اقتصادي، به بخش خصوصي و نظام بازار آزاد بيگانه است ولي بالعکس اين ماجرا درست نيست. و اين همان راز برتري عقلي و تاريخي نظام سرمايه داري و بازار آزاد بر نظام هاي سوسياليستي است. نظام سرمايه داري، در بعضي شرايط بحراني، آمادگي جذب برخي درجات مخالف دولت در امور اقتصادي را داراست. اما با پايان آمدن بحران، دولت رفته رفته پاي خود را از اقتصاد بيرون مي کشد. براي مثال انگلستان به عنوان نماد سرمايه داري، در زمان جنگ دوم، اکثر صنايع خود را ملي اعلام کرد و اين ملي کردن را تا سال هاي مديدي ادامه داد. آمريکا نيز در زمان جنگ دوم و قحطي بنزين، طرح سهميه بندي بنزين را اجرا نمود. بنابراين دخالت دولت زمان جنگ در امر توزيع کالاهاي اساسي، به هيچ عنوان دولت را از دايره وسيع نظام بازار آزاد خارج نمي‏کند. شرايط بحراني، شرايط ويژه اي است و هر قانوني در شرايط ويژه، تبصره اي مي پذيرد. نظام بازار آزاد هم در شرايط جنگي، به درجاتي براي مثال درتوزيع کالاهاي اساسي، رنگ تصدي گري دولت را بر خود مي گيرد. بنابراين به صرف تصدي گري دولت در توزيع اين اقلام در شرايط جنگ، دليلي بر انگ سوسياليست بودن اقتصادي دولت، نمي‏شود.

مير حسين موسوي با اين اقدام همان قدر بايد متهم به اقتصاد دولتي گردد که انگلستان و آمريکا زمان جنگ متهم به اين عنوان گرديدند. اما مهم آن است که اين تصدي دولت در زمان جنگ به عنوان استثناي قاعده، زمان صلح بدل به قاعده نگردد که آن زمان اقتصاد در چنين دولت فرو مي رود و همان مي شود که در شوروي شد. پس اگر متهم باشد، دول بعد از مهندس اند که استثناي زمان جنگ را به قاعده ي زمان صلح تبديل کردند. مهندس با اين بيان که «جنگ تمام شده است و همراه آن اقتصاد زمان جنگ هم تمام شده است» به خوبي نشان داد که قصد ندارد تا استثنائي به قاعده تبديل کند و مانند تمامي موارد فوق‏الذکر نشان داد که او سوسياليست نيست بلکه عاقل است. « که کار ملک است آن که تدبير و تأمل بايدش».

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 15:9  توسط احسان  | 

 

میر حسین آمد. به همان سرعتی که رفته بود، قصد آمدن کرد. گویی تصمیم گرفته است که بدود. او زمانی در پرده خلوت نشستن را به کمر همت بستن ترجیح داده بود و حالا دوباره می خواهد با چرخ حاکمیت کشور درآویزد. اینکه چرا امروز او به این تصمیم رسیده است و به قول ادبیات سیاسی مصطلح کشور، احساس تکلیف کرده است، می تواند در تصمیم گیری مردم نسبت به رد و قبول او، تاثیر شایانی داشته باشد. پس سوال آن می شود که چرا او امروز را برگزیده و احساس تکلیف نموده است و نه دیروز را برگزید و نه برای فردا درنگ کرد؟

بی تردید مصایب و مشکلات پیش آمده در دولت احمدی نژاد در این تصمیم گیری تاثیر فراوانی داشته است. این دولت حدی برای اشتباهات و مشکلات خود نمی شناسد. امید سیاسی را که تمام سرمایه یک حاکمیت عادلانه است، در میان فعالان سیاسی به حداقل ممکن رسانده است. حداقل مرام و عقلانیت سیاسی، در دولت نهم به دور افکنده شد تا دیگر کسی طلب بهبود اوضاع نکند. از همین رو انتظار تنها چاره سیاستمدارن گشت تا مگر این دولت مستعجل شود. آخر در برابر دولتی که با نیمی از کابینه خود در تناقض می افتد، تحریم و اجماع بین المللی بر ضد کشور را به استهزا می گیرد و در برابر هر روند جدی سیاسی شوخ طبعی پیشه می کند، تمامی دایره مدیرتی خود را در دایره تنگ خویشاوندان و رفقای قدیمه ی زمان سابق که در نهایت پنجاه نفر هم نمی شوند، محدود می کند تا جایی که مجبور می شود به یکی از آنها پنج شغل دهد، به جای عمل، فقط حرف می زند و حرف و حرف، گویی که یک پای ثابتش را به گفتگوی رسانه ای بسته اند و در تمامی این حرفها هم ادعای کار می کند و کار.

 آن قدر ساده بینی پیشه می کند که بیانیه الزام آور حقوقی تحریم ملک را مشتی کاغذ بی اعتبار می داند، دخل و خرج سالیانه هفتاد میلیون را در سی و هشت صفحه خلاصه می کند، ادعا می کند که در مجمع گرد آمدن سران ملل جهان، نوری او را در بر می گیرد، آمریکاییها برای ربودنش نقشه می کشند و او هم با زیرکی از آن فرار می کند و هزار بیت دیگر این شاهنامه ایران زمین را دیگر خود به یاد آر. چه چاره ای جز انتظار می رود کار فعالین سیاسی در برابر این دفتر بی معنی، کار همان درویش شده است که فضیلت حاکم را خوابیدن او دانست که وقت بیداری، هر دم به کار تخریب جایی است.

 در عرصه اقتصادی نیز، هر دم از باغ، بری می رسد.  دولت سالی را به جلو کشیدن یا نکشیدن ساعت رسمی سرگرم است. روزی از خواب بیدار می شوند و هیئت مدیره شرکت بیمه را بیرون می کنند، با خوبی و خوشی تمامی نفت صد و چهل دلاری را سر می کشند و بعد هم خندان خندان در برابر رسانه از محرمانه بودن حساب ذخیره مملکت دم می زنند. نفت اکنون ما را، سی و شش چوب(!) می خرند، دخل و خرج سالیانه ملت را با چهل و پنج چوب بسته اند! این شهوت خرج را به چه قحطی دخل! از نظریات اقتصادی مایه نمی گذارم، که این دولت انان را هم غربی می داند نه علمی. از همان داستانهای کودکی بگوییم. داستان مورچه و فکر زمستان را حاکمان دولت مگر نشنیده اند؟ در همان حد نیز آنان عمل نکرده اند. آن روز که چهل چهلی نفت بود، همه را سیب و سیب زمینی از همان غربی ها خریدند و خوردیم هم سیب کار و هم سیب زمینی کار وطن را بدبخت کردند و هم برای زمستان تهی دستمان کردند. کافیست حساب ذخیره محرمانهاز خودمان را با حساب آشکار یکی از همین کشورهای عربی نفت خیز مقایسه کنید تا ببینید کداممان فکر زمستان بوده ایم. از دنیای ارقام و آمار هم که حرف نزنیم، نرخ تورم، میزان بیکاری، میزان صادرات و واردات و هزار نرخ ریز و درشت دیگر. چرا که دولت دیری است هر کار شالوده شکنی نظام محاسباتی این ارقام استو مثلاً خانه داری را هم یک شغل حساب می کند، تا نرخ بیکاری را پایین بیاورد! گویی می تواند با اعلام داده های خوب و بهنجار، واقعیت در برابر چشم را نهان کند. اما واقعیت در یک کلام عیان است که نان بسیار سخت تر به سفره می آید. او که قول داده بود نفت را بر سر سفره ها می آورد، دارد نان را از سر سفره ها می برد.

در عرصه اجتماعی هم دولت، به کار چوب کردن بر هر گوشه ای از زندگی خلق است. سالیانی به آرایش مو و مد لباس و نوع کفش و هزار چیز دیگر گیر داده اند تا به مدد این کار مانع رشد فساد شوند! باز هم از نظریات جامعه شناسانه و نقض غرض بودن این اعمال – دفع فسادی به افسدی؛ دفع بدحجابی با زور – و حتی نتیجه عکس دادن این حرکات بحث نمی کنیم که باز هم این دولت آنها را  غربی می داند. فقط می پرسم کو جوانمردی؟

اما نگران کننده تر از همه اینها، جولان دروغ در عرصه های مختلف عملکرد این دولت است. بی گمان این دولت ، به دروغ عادت کرده است. دولت به راحتی و حتی تا حد زیادی بچه گانه بسیاری از حرفها و حدیثهای خود را نکذیب می کند. ادعای هاله نور، با وجود تصویر تکذیب می شود. شعار نفت بر سر سفره مردم، شعاری ناگفته دانسته شد، دولتی که ادعا می کرد، مشکل کشور، مدل موی جوانان نیست، طرح امنیت اجتماعی را اجرا می کند و در سال آخر، زیر حمایتش از این طرح می زند تا بازخورد منفی در صندوقهای رای نداشته باشد. مشاوری که برای رای آوری رییسش از مجاز بودن آمدن خوانندگان مهاجر ینگه دنیا به میهن دم زده بود، پس از رد شدن از پل به آنی رندی پیشه کرد و دم از دستگیری آنان پس از ورودشان به میهن زد! اما اوج دروغ و حتی تقدیس دروغ در ماجرای کردان رقم خورد که شرم واقعه قلم را نمی چرخاند.

این پریشانی خارج از حد تصور این کهنه کشت زار، دیگر هر دردمندی را بر سر غیرت می آورد که تا اندک فرصت باقی مانده را پاس دارد و با همت خویش، حداقل مانع پیشرفت این سلسله بی خردی گردد. میر حسین نیز از این قاعده مستثنی نیست و چه بسا اگر این سلسله پریشان را نهایتی تصور بود، آنگاه او به میدان پای نمی نهاد. دیگر هر عاقلی می داند که وضع بدین قرار بماند دیری نمی ماند که کشتی ملک غرقه شود ... پس باید عزم میدان کرد تا شاید میان دار این پریشانی را از میدان به در کرد.

اما این دلیل، اگر جامع باشد، مانع نیست. چرا که دیگرانی نیز بودند که توانایی پنجه افکندن با میان دار را داشته باشند. پس چرا میر حسین با وجود آنان، ترجیح داد تا خود بیاید و کار را به دیگران نسپارد؟

برای پاسخ، دیگر باید گمانه ای زد. این گمانه دور از ذهن نیست که تمامی این سلسله پریشانیها، در دولتی اتفاق افتاد که ادعای بازگشت به رویکرد انقلابی دهه شصت را سر می داد. بارها ای میان دار این سلسله پریشانی ما بارها از میان دار این حلقه بی خردی شنیده ایم که دولتهای شانزده سال پیش از خود را دولی منحرف از آرمانهای انقلاب معرفی می کرد. پس لاجرم دولت تثبیت شده هده شصت را، دولتی انقلابی می دانست و از آن برای خود پشتوانه ذخیره می کرد. واقعیت آن است که دولتی که ادعای دولت میر حسین را می کند، سبب این همه پریشانی است و میرحسین با به میدان آمدنش می خواهد نشان دهد این دولت از انقلاب، جز نامی را یدک نمی کشد. اگر دم از شعارهای دهه شصت می زند، آن شعار ها را از هرگونه شعور تهی کرده است و فقط پوسته لفظش را نگه داشته است. میر حسین به خوبی می داند که هر شعاری با رویکرد سیاسی و اقتصادی،  منوط به زمان و مکان خاصی است. زنده بودن شعارها، در تکرار مکرر و همیشگی آنها نیست. این کار ثمره ای جر مضحک شدن آنان در عرصه تاریخ ندارد. زنده بودن، در تجدید حیات منطبق بر زمان و مکان است. دهه شصت و آن شرایط، کاری را طلب می کرد و امروز هم کاری دگر. انقلاب زنده می ماند، اگر بتواند در شرایط جدید، شعار های نو تولید کند و عرصه های جدید را برای جهانیان بگشاید. نه آن که بخواهد از زمان و زمانه عقب بیفتد و گام به پیش نرفتن را به ثابت قدمی تعبیر کند. میر حسین می آید تا انتقام آرمان های خویش را از مدعی آرمان های بستاند. مدعی دیر رسیده ای که هیچ سهمی از عقلانیت باطر آن آرمانها نبوده است، از همین رو نمی تواند به کمک آن باطن، ظاهری نو برای آرمانهای انقلاب بیابد. میرحسین می خواهد عقلانیت آن آرمانها را دوباره به ظهور برساند. و این ظهور، حضور دوباره اش را واجب می نماید. بی شک زمان حال میر حسین در برابر احمدی نژاد می تواند این شعر باشد که " من رمیده ز غیرت پافتادم دوش///////  نگار خویش چو دیدم به دست بیگانه"  آن آرمانها دارد می میرد، به وسیله تکرار خالی از شعور خود آن آرمانها. با به تعبیر بهتر، معانی آنها در ذیل لفاظی آنها جان می دهند. مگر یکی از صاحبان آن معانی به دادشان برسد. باید یک آشنای معانی، داد خود را از پرگوی الفاظ آن معانی بستاند. پس باشد که آشنایان مخاطبش شوند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 15:21  توسط احسان  | 

چه زود دیر شد...ای داد. ای دل

"بعضی اوقات چقدر زیبا، شخصیت ها در اسامی جلوه می کند به طوریکه با تامل روی اسامی می توان به شخصیت ها رسید و با دقت بر شخصیت ها می شود،جلوه های آن اسامی را در آن ها دید.امروز یکی از این شخصیت های اسمی یا اسم های شخصیتی را شناختم.فروغ.آری او چون فروغی شد در آسمان ناامیدی ها،تاریکی ها،شوربختی ها و شبهه ها.قریب یک ماه هر چه خواست با ما کرد و چون صیدی ما را در دام دیوانش به هر سو که خواست کشید و دست آخر در کنار این دانه رهایم کرد."مرا به زوزه ی دراز توحش    در عضو جنسی حیوان چه کار     مرا به حرکت حقیر کرم در خلاء گوشتی حیوان چه کار         مرا تبار خونی گل ها به زیستن متعهد کرده است      تبار خونی گل ها می دانید؟" آری می دانم.من وارث آنانم،تاریخم از آن ها گلگون است.قصه میهنم قصه خون است.خون گل ها.خدایا چه اسیری خوبی،چه تفرج خوبی،چه تفریح خوبی،چه سادگی خوبی و چه زیستن خوبی..."


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 4:25  توسط احسان  | 

سه شنبه پانزدهم اسفند 1385
 

قدرت‌زدگی، یک نوع وادادگی در مقابل قدرت است. یک نوع اشتیاق همیشگی به حضور قدرتمندان است. بیماری است که باعث می‌شود قدرتمندان در ذهن ما، مقدس شوند. رنگ همه خوبی‌ها و کرامات را گیرند، صاحب همه فضائل شوند و بری از هر گونه رذائل. «قدرت‌زدگی» استبداد نیست، بلکه استبداد ناشی از «قدرت‌زدگی» است. «قدرت‌زدگی»، «استبداد زدگی» هم نیست. استبداد زدگی یک فرآیند ناخوشایند است که فرد به اجبار تن به خواست مستبدان می‌دهد. اما «قدرت‌زدگی»، فرآیندی است که فرد با آغوش باز خود را به دامان قدرت می‌اندازد. او ناراضی از اعمال قدرت نیست، بلکه آن را توجیه می‌کند و با رضایت تن خود را به آب قدشانه‌هرت غسل می‌دهد. «قدرت‌زدگی» حکایت مردمانی است که شلاق می‌خورند و از شلاق خوردنشان خشنودند.ابتدا باید نای این بیماری را باز گوییم. «قدرت‌زدگی» مفهومی است که با نشانه‌هایش، به تعریف خود می‌نشیند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 14:12  توسط احسان  | 

می خوام یه مطلب بنویسم تا خار هر چی اسراییلی را بگام ....

الان فرصت ندارم اما سریعتر این کار می کنم...فعلا همین بس که گفتند داوود پهلوان آن قوم است و زورش زیاد و جالوت کش واسه همین به بازو سربازانشان ستاره اش کردند...

اما حالا....

ستاره داوود زکی...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 14:38  توسط احسان  | 

زمانه ما را به سوی مطالب گذشته مان کشانده است.یادباد آن روزگاران یاد باد...

زمان دشمن بی رحمی است.از یک طرف طوق گذشته ات را همواره بر گردنت می نهد و از یک طرف تو را به سوی آینده پیش می برد.افراد و جوامع را هر لحظه نو می کند اما در عین حال پوستین گذشته را هم بر تن آنان می کند.فرار از گذشته آسان نیست و چه بسیارند افراد و جوامعی که دوباره به عقب برگشتند و بدا به حال آنان که اسیر گذشته اند.جامعه عربستان را باید یکی از این جوامع دانست که "شما پس از اسلام دوباره جاهل شدید."

 در ادامه مباحث عاشورا از دید متفکران این بار به بررسی نظر سید جعفر شهیدی می پردازیم.او در کتابی به نام "قیام حسین" به طرح نظرات خود در این مورد می پردازد...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:32  توسط احسان  | 

آی آی مسیح. زمین چرخید و دوباره روز میلادت رسید.دو هزار و هفت سال گذشت از روزگارانی که از بطن مادری ریحانه در کناره های سرزمین پاکان در زیر درختی از مام زمین لبخند به دنیا زدی.از روزی که در مهد با مردمان سخن گفتی و تهمت را از مادرت زدودی.کلمه خدا شدی و مردمانی را شفا دادی.بر سر صلیبت کشیدند و دوباره مانند روز تولدت بر آن ها لبخند زدی. در زیر درد بر آن قوم دعا کردی "که پدر آن ها را ببخش آن ها نمی دانند".

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 21:27  توسط احسان  |