دفاعيات
پی نوشت:
حالا لای لای لا لا لای لای احمدی نژاد میگه خدا نگهدار
در اين مقال، قصد بر آن شده است تا بر بعضي اشکالات و شبهاتي که منتقدان ميرحسين موسوي بر او وارد مي کنند، پاسخ داده شود، پس به دور از هر ابهامي نقدها و پاسخ ها بيان ميشوند.
انتقاد:
1. مير حسين موسوي، بيست سال از صحنه سياست دور بوده است، اين دوري، تأثيري منفي بر سياست هاي او به عنوان رئيس جمهور داشت و همين موجب عدم اعتماد به او مي گردد.
پاسخ: بسياري از منتقدين، دوري بيست ساله از قدرت را شاه بيت انتقادهاي خود از او قرار داده اند. در حالي که به زعم نگارنده شاه بيت حسنات مهندس، در همين نکته است. اين نکته، تقوا و سلامت نفس او در برابر قدرت خواهي و قدرت دوستي وي را به خوبي هويدا مي کند. از اين منظر که بگذريم، دوري از قدرت، مي تواند ثمره ي توانايي فهم، نقد و اصلاح حکومت را موجب شود. در جامعه شناسي بحثي جريان دارد که چه کسي توانايي فهم، نقد، و اصلاح جامعه را داراست؟ کسي که درون آن جامعه زندگي مي کند و يا کسي که در بيرون آن زندگي مي کند؟ فردي که درون جامعه است، قادر به درک دروني مناسبات جامعه است، براي مثال چگونگي زندگي خانوادگي افراد آن جامعه، هنجارهاي اجتماعي آنها، انواع مختلف داد و ستند افراد و ديگر مناسبات را به گونه اي دروني درک ميکند، چرا که با همان مناسبات و در همان مناسبات زندگي مي کند. اما اين فرد توانايي، درک بيروني و از بالا به مناسبات جامعه را ندارد، مثلاً نمي تواند اشکالات صور مختلف داد و ستد اقتصادي افراد جامعه را در يابد، چرا که گونه اي ديگر از داد و ستد اقتصادي براي او تعريف نشده است. اين نوع درک بيروني، مختص افرادي است که در درون جامعه زندگي نمي کنند، حال براي شناخت کامل جامعه و توانايي اصلاح آن، هر دو گونه شناخت الزامي است. هم بايد درون جامعه بود و هم در بيرون آن. فردي خانه را ميشناسد که هم درون آن زندگي کند تا معماري داخلي آن را دريابد و هم به بيرون از آن رود تا موقعيت جغرافياي آن و اشکالات آن را نسبت به ديگر خانه ها دريابد. براي فهم، نقد و اصلاح حکومت هم، به چنين کسي نياز است. کسي که هم از روابط درون ساختار قدرت آگاه باشد و قدري در آن و با آن کار کرده باشد وهم زماني از آن خود را کنده باشد و فارغ از سود و زيان درون حکومتي، درون حکومتي، حکومت را از بيرون به نظاره نشسته باشد تا اشکالات آن را از بالا در يابد، حکومت هاي ديگر و پيشرفت ها و پس رفت هاي آن را در يابد و ؟؟ دوباره به قدري بازگردد و با جمع اين دو شناخت دروني و بيروني، قسمت هاي بيمار آن را اجرا مي کند، امکانات مغفول آن را احيا کند، و در نهايت حکومت را تا حدودي اصلاح نمايد. پس تا شناخت بيروني از قدرت نباشد، تا زماني نباشد که قدرتمند، از قدرت کنار آيد و از بيرون به دست پرورده خود ننگرد، توانايي اصلاح آن را ندارد. از همين رو، نبايد از کسي که سي سال بر مسند امور است، توقع اصلاح امور را داشت از آن طرف هم نبايد از کسي که کاملاً دور از قدرت بوده است و هيچ گاه مناسبات حاکميت را درک نکرده باشد، توقع اصلاح امور را داشت. چنين کساني از آنجا که تجربه اي در امور ندارند، در امور ساده بيني پيشه مي کنند و گمان مي کنند که به راحتي و يک شبه مشکلات را حل مي کنند و همين باعث مي شود که اينان همواره به جاي اصلاح، کار را بهتر کنند. احمدي نژاد درست يکي از اينان است. ترکيبي از ساده بيني و راحت پنداري ياد دارم زماني مي گفت، اگر دست من بود، مشکل بنزين را سه ساله حل مي کردم. بايد فقط چند پالايشگاه در مملکت ساخت. اگر از اين منظر بنگريم، ميرحسين با بيست سال دوري اش از قدرت، داراي درک بيروني از قدرت و اشکالات آن گشته است و با ده سال حضور در قدرت، مناسبات و روابط قدرت را به خوبي درک کرده است و تنها چنين کساني توانايي فهم مشکلات و معايب حاکميت و از پس آن اصلاح آن را دارند. خاتمي نيز درست داراي اين شرايط البته مي باشد. کمتر و به تبع فهم کمتري و به تبع به مراتب قدرت کمتري براي اصلاح امور بود. خاتمي، در جايي خاتمي اصلاحات شد که چندي از وزارت کناره گرفت و در کتابخانه بنشست آن که از نخست وزيري کناره گرفت و در فرهنگستان هند بنشست، به مراتب فهم و توان بيشتري براي خود ذخيره کرده است. آدميان در دوري از قدرت، حقيقت را در مي يابند.ما با بودن در قدرت راهکار اجراي حقيقت را در مي يابند و براي تحقق حقيقت، هر دوي اينها لازم است. مثال خانه را دوباره در نظر گيريد، اگر کسي فقط بيرون از خانه باشد و مدام خانه را با خانه هاي ديگر مقايسه کند. پا که به خانه گذارد، قصد مي کند تا خانه را دوباره از نو بسازد، درست مثل يکي از خانه هاي بيروني، خانه را که خراب کرد، پي به سختي و مرارت ساخت خانه جديد مي برد و خود را ناتوان از ساخت خانه جديدي مي بيند، اما ديگر همچنين دير شده است. دورماندگان هميشگي از قدرت، چون به قدرت آيند، فقط به کار تخريب اند. اما کسي هم که همواره درون خانه است، هيچ گاه خرابي خانه را درک نمي کند، چرا که اگر بخواهند، تخريب خانه را بپذيرند، خود متهم تخريب آن اند. پس اگر که هم از خانه جز اسمي نماند، ادعاي بهترين بودن خانه را دارند. خانه به کسي نياز دارد که هم در آن بوده باشد و هم نبوده باشد.
2- مير حسين تمايلات سوسياليستي خود را حفظ کرده است و همه نيک مي دانند که اين تمايلات ديگر راهي به مقصد نمي برد.
از عجايب است که همه سياسيون و ميان داران دهه شصت، ادعاي تغيير دارند، و اين ادعا مورد قبول است اما ميرحسين که مي گويد: «جنگ تمام شد و همراه آن اقتصاد زمان جنگ هم تمام شد» قابل قبول نيست! اما واقعيت آن است که همگان تغيير کرده اند و باد حقيقت خانه هاي پوشالي سوسياليسم را از جا کنده است و به قعر تاريخ سپرده است. آري حکايت سوسياليسم اين شد که زماني اشتباهي اما ديگر زماني .... انصاف نيست که همگان را در اين تغيير شريک بدانيم اما به ميرحسين که رسيديم راه را بر تغيير او ببنديم.
اما جمله ذکر شده به اندازه کافي گوياست و در صداقت گوينده هم شکي نيست. اين تغيير را مي توان در زمينه هاي غيراقتصادي هم رديابي کرد. يکي از مهمترين تمايلات سوسياليستي، دخالت همه جانبه دولت در زمينه هاي فرهنگي است. خطر اين تمايل به مراتب از تمايل دخالت همه جانبه دولت در اقتصاد خطرناک تر است. عقلاً در برابر سوسياليست ها بيان مي کنند که دولت در زمينه فرهنگي، حتي نبايد کوچکترين دخالتي نمايد. فرهنگ بايد راه خود را مستقل از سود و زيان و خوشايند و ناخوشايند دولت ها پيش گيرد. فرهنگ در زير چنبره دخالت دولت، مي ميرد و فرهنگي ترين کار دولت عموم دخالت او در فرهنگ است. اگر دولت بخواهد، از يک جزء فرهنگ در برابر ديگر اجزاء حمايت ويژهنمايد، فرهنگ به سوي تملق و کم عمقي پيش مي رود، فرهنگيان واقعي، حذف مي شوند و چاپلوسان آن جزء خاص فرهنگ، ميان داران فرهنگ مي گردند. اين جاست که جاي شعرا را چاپلوسان مي گيرند و جاي نويسندگان را متملقين. چنين فرهنگي به سرعت از زايش و پويايي باز مي ايستد. پس بايد مقدم آنکه را شعار «دولت فرهنگي براي فرهنگ غيردولتي» سر داد،سخت نکو داشت داشت. اين شعار فرسخ ها از سوسياليسم و قصه هاي دهه شصت دور است. دولت در آن سال ها و با توجه به تمايلات سوسياليستي، عم ارشاد داشت نه فرهنگ. اين شعار روزگاري را نويد مي دهد که غم فرهنگ را به دل گيرد و از شاه دست بردارد. در زمينه ي سياسي نيز تغيير جولان مي دهد، قول محکم جمع آوري گشتهاي ارشاد و مهمتر از آن بيان «حفظ کرامت انسان» به عنوان اولين هدف به صحنه آمدن مهندس، بوي بهبود اوضاع جهان را بر مشام جاري مي کند. باز هم مي توان ادعا کرد که اين شعارها سوسياليستي است؟
«باي ينقلب منقلبون» ؟
3- سياست، مرد عمل مي خواهد نه مرد روشنفکر!
اين بيان هم، يک نقد کلي است که به تازگي روشنفکري همه آن را بيان کرده است. در جواب اين نقد ديگر بايد گفت که «نقدها را بود آيا که عياري گيرند». انصاف هم خوب چیزی است. ميرحسين مرد عمل نيست. آخر آدمي که هشت سال نخست وزير اين مملکت بوده است، مرد عمل نيست و فردي که در سي سال انقلاب، روزي هم مسابقه اجرايي و عملي ندارد و تنها در جايگاه قوه مقننه تکيه زده است، مرد عمل است؟ آن که از عمل فقط چانه زني را بلد است، مرد عمل است؟ قرار نبود نمايندگان اصلاحات به يکديگر بتازند. اما آن روشنفکر هوادار شيخ اين رسم را بر هم زد. اين بداخلاقي ها در آن روشنفکر سابقه بسيار دارد و ديري است که او عادت کرده است عقده هاي زجرهاي سالهاي اصلاحات را بر عقيده سايش نسبت به ديگران تسري دهد. همانطور که زماني خاتمي را طعن مي زد، امروز بر مير حسين تاخته است. که چرا در آن سال ها، سکوت پيشه کرده است! از نظر او همگان بايد بر سر ناملايمات او در سال هاي اصلاحات جان بدهند! تا صداقت خود را اثبات نمايند. بگذريم ؛ به هر حال اين حرف آن روشنفکر سابقه تاريخي دارد، آن روز هم که ميرحسين از معين حمايت کرد. او جانب کروبي را گرفت. امروز هم همه زجرکشيدگان کم تحمل اصلاحات، هوادار شيخ گشته اند. کاش تحمل ايشان هم به اندازه ادعايشان بود. از اين امر که بگذريم به خوبي مسخره بودن اين استدلال هويدا هست که اگر ميرحسين روشنفکر است، مرد عمل هم هست، سابقه اجرايي اش اين را نشان مي دهد. اما کروبي نه روشنفکر است و نه مرد عمل! سابقه او جز چانه زني هاي بي حاصل چيزي ديگري نبوده است. روح ا... خميني زماني به مخالفان ميرحسين گفته بود که «شما توانايي اداره یک نانوايي را هم نداريد و اين حرف ها را مي زنيد» دير نباشد که اين جمله ديروز، در اين روزگار هم مرجع خود را پيدا کند.
